X
تبلیغات
رایتل
هنر
  
 
 
آرشیو
 
جمعه 15 اردیبهشت 1385
نیما

 

 

   می تراود مهتاب

   می درخشد شبتاب،

   نیست یکدم شکند خواب به چشم کس و لیک

   غم این خفته ی چند

   خواب در چشم ترم می شکند.

 

   نگران با من استاده سحر

   صبح می خواهد از من

   کز مبارک دم او آورم این قوم به جان باخته را بلکه خبر

   در جگر لیکن خاری

   از ره این سفرم می شکند.

 

   نازک آرای تن ساق گلی

   که به جانش کشتم

   و به جان دادمش آب

   ای دریغا! به برم می شکند.

 

   دستها می سایم

   تا دری بگشایم

   بر عبت می پایم

   که به در کس آید

   در و دیوار بهم ریخته شان

   بر سرم می شکند.

 

   می تراود مهتاب

   می درخشد شبتاب،

   مانده پای آبله از راه دراز

   بر دم دهکده مردی تنها

   کوله بارش بر دوش

   دست او بر در، می گوید با خود:

   غم این خفته ی چند

   خواب در چشم ترم می شکند.

 

 


برای عضویت در خبرنامه این وبلاگ نام کاربری خود در سیستم بلاگ اسکای را وارد کنید
نام کاربری
 
تعداد بازدیدکنندگان : 154451


Powered by BlogSky.com

عناوین آخرین یادداشت ها